قاطعیت هر انسان در گرفتن تصمیمی که فقط از عهدهی خود او برمی آید شاید مرز میان تفاوت های ما آدم هاست. باور نمیکنم که هر کس با دانستن اینکه مسئول زندگی خویش است از عهده ی این مسئولیت بربیاید. انگار که باید مرز میان دانستن و درونی شدن دانسته را طی کنیم تا بتوانیم به عملی دست بزنیم.
روزگار به هر شتاب
چقدر دلم میخواست امروز رویهی بارتلمی محرر را اجرا کنم. بنشینم یک گوشهای و هرکس، هرچه به من میگوید فقط بگویم که صلاح نمیدانم انجامش بدهم. راستش سر صبح تا حد مرگ عصبی شدم و خب دست خودم نیست که هنوز به این آدمها عادت نکردهام، به این موجودات غیر قابل توصیف که اسمشان همکار است و به این مکان آپوکا
شب پیش دوستم برایم نوشت که به ویرجینیا وولف حسادت میکند. از آنجا که دوستم داستاننویس است قبل از هرچیز خیال کردم استعدادی ویژه در ویرجینیا یا مسئلهای ادبی را در مورد او میپسند که باعث چنین حسادتی شده. اما ادامه بحث همهی ذهنیتم را در هم شکست. دوستم گفت که ویرجینیا شوهر خیلی خوبی داشته است! ساله
تصادف شده بود؛ برای همین کمی دیرتر رسیدم به محل کار، سعی نکردم چشمهایم را باز کنم و زل بزنم به اتفاقی که توی جاده ماهیت فاجعه را به خود گرفته؛ صدای تکرار نچ نچ همکاران، گردن کشیدنهایشان برای بهتر دیدن اتفاق همدردیشان توی گوشم بود. آدم اما وقتی خودش را به خواب میزند، وقتی میخواهد وقایع را نادیده
یک: آیا مرگ هنرمند با مرگ آدمهای دیگر تفاوت دارد خاصه اگر انتحار باشد؟ به ظاهر بله، آنقدر که عموماً مرگ هنرمند را به دغدغههای اجتماعی و فکری او نسبت میدهند و آن را چون فصلی از آثارش میپندارند. انگار هنرمند میمیرد چون با زندگیاش نتوانسته از دغدغههای اجتماعیاش بکاهد؛ اما واقعیت این است که مرگ
نه اینکه حرفهای خاصی بزنیم اما انگار کلمه قادر به انتقال مفهوم نیست. برای همین هم هست که فکر میکنیم حرفمان فهمیده نمیشود. با این همه وقتی که یک ادراک مشترک رخ میدهد از شوک اولیه که بیرون میآئیم و زمان که میگذرد و واقعاً باور میکنیم که فهمیده شدهایم میبینیم علی رغم همه این چیزها انسان نیازم